
عجب روزي بود امروز و عجب شبي امشب! تفاوتش نه فقط به روشني و تاريکي که به من بود و دل! من همان بودم که بودم، واقعيت به قاعدهي دو روز بزرگتر! دل همان بود که صبح به تاپ تاپ افتاده بود، واقعيت شب به قاعدهي 8 ريشتر داشت از جا کنده مي شد! اما تو، نمي دانم! فقط مي دانم، يادگاري ها همان ها بودند که هربار ولوله در جان مي اندازند! رود و کودکی جلوی مهدکودک! از بوي ياس خبري بود يا نبود هم نمي دانم! شايد آن لحظات هر دويمان ديده شديم! او چطور بود؟ منتظرم که بگويي ...
