باز شوق يوسف ام دامن گرفت
پير ما را بوي پيراهن گرفت
اي دريغا نازک آراي تن اش
بوي خون مي آيد از پيراهن اش
اي برادرها خبر چون مي بريد
اين سفر آن گرگ يوسف را دريد
يوسف من،پس چه شد پيراهن ات
بر چه خاکي ريخت خون روشن ات
بر زمين ِ سرد خون ِ گرم تو
ريخت آن گرگ و نبود اش شرم تو
تا نپنداري ز ياد ات غافلم
گريه مي جوشد شب و روز از دل ام
داغ ماتم هاست بر جان ام بسي
در دل ام پيوسته مي گريد کسي
اي دريغا پاره ي دل جفت جان
بي جواني مانده جاويدان جوان
در بهار عمر اي سرو جوان
ريختي چون برگريز ِ ارغوان
ارغوان ام ارغوان ام لاله ام
در غم ات خون مي چکد از ناله ام
آن شقايق رسته در دامان دشت
گوش کن تا با تو گويد سرگذشت
نغمه ي ناخوانده را دادم به رود
تا بخواند با جوانان اين سرود
چشمه اي در کوه مي جوشد منم
کز درون سنگ بيرون مي زنم
از نگاه آب تابيدم به گل
وز رخ خود رنگ بخشيدم به گل
پر زدم از گل به خوناب شفق
ناله گشتم در گلوي مرغ حق
پر شدم از خون بلبل لب به لب
رفتم از جام شفق در کام شب
آذرخش از سينه ي من روشن است
تندر توفنده فرياد من است
هر کجا مشتي گره شد مشت من
زخمي هر تازيانه پشت من
هر کجا فرياد آزادي منم
من در اين فريادها دم مي زنم
"ه.الف سايه"
در لحظه لحظه عشق کودکانه حضور داري و حضورت هر بار به بادم مي دهد. دردي که در اين ثانيه ها جاري ست، وصف ناپذير است. هيچ چيز بدتر از اين محروميت ابدي نيست و اتهام هر روزه اي که مرا تا پاي چوبه دار مي برد، تحملش را سخت تر کرده است. اين بار صحبت از نارفيق نيست که هر چه مي کشيم از دوست است. "سايه" چه خوب تصوير کرده است من را، تو را، او را و آنچه ما را به هم پيوند داده است. پيوندي از سر درد و محبت!!
تا خرمنت نسوزد احوال ما نداني ....
---------------------------------------------------
پ.ن: جان ريخته شد بر تو، آميخته شد با تو، چون بوي تو دارد جان، جان را هله بنوازم
