تبليغاتX
...

...

"امروز جدي جدي داشتم غرق مي­شدم! نفس­هاي آخرم بود! وحشتناک بود! متأسفانه يا خوشبختانه نجات پيدا کردم! شايد نجات در اين بود که غرق مي­شدم! ياد اون شبي افتادم که تو جاده­هاي پرپيچ و خم اطراف پاريس، نيمه هاي شب در حال عبور بوديم و مدام آرزو مي­کردم کاش تو يکي از همين پيچ­ها همه چي تموم بشه! نمي­دونم، شايد آرزو مي­کرديم!

در راه برگشت به خونه گيج بودم. شب اولين روز سال جديد بود و همه در حال خريد يا تفريح يا رفتن به مهموني. شلوغ تر از شب­هاي ديگه بود. آقايي قوي هيکل بدجور تنه­اي به من زد. راهم رو کج کردم و از خير سوار ماشين شدن گذشتم! سرد بود و من پياده! همه چيز آزار دهنده بود حتي ديدن مردمي که شاد بودن و من در نقطه برعکس اونها! بالاخره سوار ماشين شدم. گيج و خراب از شيشه­هاي ماشين ­فقط آدم­ها رو نگاه مي­کردم. لحظه لحظة امروز در ذهنم مرور مي­شد: تو! اون اتفاقات لعنتي! من! لحظه هاي غرق شدن! نفس هاي آخر و ..."

از خاطرات "گابريل خوانيتو (گارسيا)"، بخش "روزگار جواني در فرانسه"

-----------------------------------------------------------

پ.ن: خيلي وقته خاطره ننوشتم!

+ نوشته شده در  2008/12/25ساعت 0:49  توسط الف-ر  |