"امروز جدي جدي داشتم غرق ميشدم! نفسهاي آخرم بود! وحشتناک بود! متأسفانه يا خوشبختانه نجات پيدا کردم! شايد نجات در اين بود که غرق ميشدم! ياد اون شبي افتادم که تو جادههاي پرپيچ و خم اطراف پاريس، نيمه هاي شب در حال عبور بوديم و مدام آرزو ميکردم کاش تو يکي از همين پيچها همه چي تموم بشه! نميدونم، شايد آرزو ميکرديم!
در راه برگشت به خونه گيج بودم. شب اولين روز سال جديد بود و همه در حال خريد يا تفريح يا رفتن به مهموني. شلوغ تر از شبهاي ديگه بود. آقايي قوي هيکل بدجور تنهاي به من زد. راهم رو کج کردم و از خير سوار ماشين شدن گذشتم! سرد بود و من پياده! همه چيز آزار دهنده بود حتي ديدن مردمي که شاد بودن و من در نقطه برعکس اونها! بالاخره سوار ماشين شدم. گيج و خراب از شيشههاي ماشين فقط آدمها رو نگاه ميکردم. لحظه لحظة امروز در ذهنم مرور ميشد: تو! اون اتفاقات لعنتي! من! لحظه هاي غرق شدن! نفس هاي آخر و ..."
از خاطرات "گابريل خوانيتو (گارسيا)"، بخش "روزگار جواني در فرانسه"
-----------------------------------------------------------
پ.ن: خيلي وقته خاطره ننوشتم! ![]()
