پرده بردار ز رخ، چهره گشا، ناز بس است
عاشق سوخته را ديدن رويت هوس است
دست از دامنت اي دوست نخواهم برداشت
تا من دلشده را يک رمق و يک نفس است
شخصيت امام خميني از جنبه هاي مختلفي براي من جالب و قابل احترام هست. نوع رهبري و نفوذي که امام در بين مردم پيدا کرد، قابل تحسين و فوق العاده است. نمونه هايي که در ذهنم هميشه باقي مي مونه از تصاوير فرار شاه و خبر ورود امام به ايرانه که مردم با شور و شعف واقعي و بسيار زياد به خيابان ها ريختند و عکس امام رو همراه دارند. يا صحنه اي که عکس امام روي يک درب ورودي جايي در بالا نصب شده و فردي خودش رو بالا مي کشه و عکس رو مي بوسه يا تصاوير مختلف از استقبال امام در ۱۲ بهمن ۵۷ و همين طور فوت امام که اين آخري رو با اينکه ۴ سالم بود ولي چيزهايي تو ذهنم مونده و يادم مي آد.
چون در مورد رهبري و مديريت چندين کتاب خوندم و تجربة فعاليت هاي مختلف رو دارم، واقعا حس مي کنم که رهبري صحيح و رهبر بودن و نه مدير بودن، چقدر سخته و چه فاکتورهايي مي خواد که هر کسي نمي تونه رهبر باشه. موفق کردن يک انقلاب و اتفاقاتي که در تاريخ ايران رخ داد و تا اين حد تأثير گذار بودن واقعا فوق العاده است و از آدم هاي بزرگ برميآد.
جنبة جالب ديگه براي من زندگي شخصي ايشونه. احترام امام به همسرش و خانواده، نظم در زندگي فردي، نحوة برخورد با اطرافيان، علاقه به همسر (تا جائيکه نامة عاشقانة امام به همسرش واقعا خوندنيه. قبلا خودم نوشته بودم تو اين وبلاگ. اينجا مي تونيد بخونيد) و ... مثلا جالبه که امام براي ازدواج با همسرش ۵ بار به خواستگاري ايشون رفته يا قبل از اومدن ايشون سر سفره، غذا نمي خورده و اين رو به بچه ها هم ياد داده بوده و يا ديوان اشعار امام که شعرهای زيبايي داره.
سرکوي تو به جان تو قسم، جاي من است
به خم زلف تو، در ميکده مأواي من است
عاشق روي تو حسرت زده اندر طلب است
سرنهادن به سر کوي تو فتواي من است
رخ گشا، جلوه نما، گوشة چشمي انداز
اين هواي دل غم ديدة شيداي من است
در حجابيم و حجابيم و حجابيم و حجاب
اين حجاب است که خود راز معمّاي من است
اما يکي دو نکتة ديگه رو هم بايد توضيح بدم. يکي اينکه به نظرم ما ايراني ها خيلي احساسي تصميم مي گيريم و عمل مي کنيم. با چندتا خوبي طرف مقابل رو کلي بالا مي بريم و کافيه که از اون فرد يه بدي ببينيم، هر چي بد و بيراه بلديم نثار خودش و خانوادش و اطرافيانش مي کنيم که واقعا تو عمل بد اون فرد تقصيري هم نداشتن.
الآن هم خيلي از افراد مشکلات اقتصادي و سياسي و اجتماعي که البته وجود دارن و کم نيستن رو به طور کامل از امام مي بينن و .... درسته که امام پايه گذار انقلاب بود اما بي انصافيه اگر مشکلات الآن رو به اسم امام بنويسيم. چيزي که واضحه اينه که انقلابي که اتفاق افتاد و حکومتي که شکل گرفت خواستة اکثريت مردم در اون زمان بود. حالا کاري ندارم که خيلي ها که الآن مخالف هستن، خودشون تو اون زمان انقلاب کردن حالا شدن مدعي و اصلا مي گن ما که نبوديم و بقيه بودن و اين حرف ها. در طرف مقابل با قداست الکي قائل شدن براي يک فرد و اينکه فکر کنيم معصوم بوده و همة کارهاش درست و غيرقابل نقد هم مخالفم.
نکتة ديگه اينکه جالبه برام که خيلي از افرادي که به امام نزديک بودن (يا نسبت فاميلي داشتن)، الآن در حکومت جايي ندارن يا از اصلاح طلب ها شدن!! در اين مورد هم بايد مطالعه کرد و افراد معتمدي که در اون زمان بودن، اجازه ندن که هر کسي براي خودش هر برداشت غلطي که مي خواد از رفتار و انديشة امام داشته باشه و از امکانات دولتي و حکومتي هم براي ترويجش استفاده کنه! چون الآن تمام گروه ها ادعاي پيروي از امام رو دارن، حتي با اينکه در عمل کلي با هم متفاوتند!
مجنون اسير عشق شد اما چو من نشد
اي کاش کس چو من نشود مبتلاي دوست
ببخشيد طولاني شد. قصد داشتم به چند عکس و يک شعر از امام اکتفا کنم اما چون به حميد و پژمان و مهدی و محسن و علی پيشنهاد دادم که در مورد امام بنويسن، حميد گفت خودت هم بنويس و من هم نوشتم. باز هم اين پيشنهاد رو تکرار مي کنم، البته در صورتي که خودشون تمايل به نوشتن در مورد اين موضوع داشته باشن.
------------------------------------------------
پ.ن: * شمارة اين هفتة "شهروند امروز" مطالب و مصاحبه هاي خوبي در مورد امام داره. خواندنش خالی از لطف نيست.
* شعرها از ديوان امام انتخاب شده اند.
* حميد هم در اين مورد نظرش رو نوشته. اينجا بخونيد.
* محسن هم لبيک گفت. اينجا می تونيد بخونيد.

Sur le Fil آغاز شده است. اشک در چشمانت حلقه زده و آرام آرام جاري مي شود. با خود فکر مي کني اکنون بهترين زمان براي نوشتن است. کسي چه ... يک تلفن ناباورانه مکثي ايجاد مي کند ... اينجا بوديم! کسي چه مي دانست که تو الآن اينجا باشي؟! کسي چه مي دانست که در گردبادي ناجوانمردانه تلوتلو بخوري؟ اشک ها بيشتر و بيشتر جاري مي شوند. لابد هر کدام تيشه اي هستند که بر ريشه اي خورده اند! حالا Sur le Fil هم دارد داستان هايي را روايت مي کند که مثل رگبار بر سر و رويت خورده اند. اشک هايت را پاک مي کني که مبادا کسي ببيند. هميشه اينطور بوده اي و بغضي سنگين را هضم کرده اي. يا حداقل سعي کرده اي که اينطور شود. Sur le Fil ادامه دارد. آن روز از ذهنت مي گذرد. روزي در کمال ناباوري. يادت مي آيد که ناي راه رفتن نداشتي و بدترين مسير زندگي ... اشک ها شدت مي يابند و پيراهنت را خيس مي کنند ... بدترين مسير زندگي را با کمک زخم خورده اي ديگر طي کردي؟ گاه فکر مي کني مهم نيست، يعني هست اما چيز ديگري نيز هست، اينکه تو الآن اينجا هستي. و چه بسيارند قصه هاي دردناک. ثانيه ها 6:41، 42، 43 و ... را نشان مي دهند. و چه پاياني بهتر از اين؟؟ بعد از يک بلندي و از اوج به فرود. پايان طولاني مي شود. اين پايان را دوست دارم. از عشق به مرگ. و دل کندن چقدر سخت است. چه کسي باور مي کند؟ روزي من؟ روزي تو؟ تو و تو؟ من و تو؟ کدام من و تو؟ مهم اين است که من، من باشم و تو، تو و من بفهمم و تو! Sur le Fil تمام مي شود و تو ادامه داري ....
--------------------------------------
پ.ن: عکس از وبلاگ دکتر شيری









