تبليغاتX
...

...

روزهاي انتظار!

به کندي،

به سختي،

در اشتياق،

با يادت!

کي به پايان مي رسد؟

انتظارت،

يادت نه!

بگو که هستی،

بگو!

+ نوشته شده در  2007/2/16ساعت 20:40  توسط الف-ر  | 

اخراجی ها

ترافيک شديدي بود. مجبور شدم موتور بگيرم و با اين حال حدودا 20 دقيقه زودتر از شروع فيلم به سينما حافظ رسيدم. جمعيت خيلي زيادي بيرون سينما جمع بودند و مي گفتند فيلم ساعت 9:30 نشون داده مي شه، در حاليکه قرار بود 8 شروع بشه! چون از قبل بليط داشتم، از اين بابت مشکلي نبود ولي خيلي از مردم مجبور شدن نااميد برگردن خونه هاشون. اونهايي هم که تونستن بيان داخل سينما تقريبا له شدن ميون جمعيت! بندة خدا رئيس سينما کلي داد و بيداد مي کرد که ملت نريزن تو! با اينکه توي سالن و کنار رديف ها، بازهم صندلي چيده شده بود، اما به دليل کمبود جا خيلي ها به طور ايستاده و از لژ که هنوز هم آماده نبود، فيلم رو ديدند. يک ساعتي مي شد که وارد سالن شده بوديم و حدودا ساعت 10 فيلم شروع شد و بسي ما رو ذوق زده کرد.

با شروع تيتراژ کف و تشويق بود که نثار بازيگرها و البته کارگردان فيلم شد. خلاصه فيلم تا 12 شب طول کشيد و در اين بين علاوه بر دقايق زيادي که مردم خنديدند، بودند کساني که گريه هم کردند!

اما در مورد خود فيلم چند نکته به ذهنم مي رسه و برام جالب بود:

1- موضوعي که اخراجي ها به اون مي پردازه هم نياز به پرداختن و کار کردن از زاويه اي جديد و مناسب تر داره و هم توي اين زاوية جديد جاي کار زيادي داره. يعني اينکه کارگردان موضوع رو خوب انتخاب کرده اما در کنار اينکه خوب پرداخت شده، هنوز هم خيلي بهترش مي شه کرد.

2- موفقيت کارگردان در بازي گرفتن از نگار فروزنده (هرچند که نقش کوتاهي داشت) و ارژنگ اميرفضلي که مخصوصا اولي، بسيار بهتر و متفاوت تر از کارهاي قبلي ظاهر شد، جالب بود.

3- موضوعاتي بودند که در قسمت هايي از فيلم بيان شدند و خيلي خوبه اگه بيشتر بهشون توجه کنيم مثل ظاهر سازي آدم هايي که از دين و ايمون حرف مي زنند، تو حيطة مذهب آدم هاي خشکي هستند اما همين ها در عمل کاملا متفاوت از گفته هاشون عمل مي کنند. مثل نقشي که محمدرضا شريفي نيا بازي مي کرد. يعني افرادي که خودشون اصلاح نشدن و به شدت سعي در اصلاح بقيه دارند!

يا افرادي که حتي خودشون هم اطلاعات درست و حسابي از دين و واجبات و مستحبات ندارند چه برسه به عمل!

اون قسمت از ديالوگ خيلي قشنگ بود که مي گفت: "به ريش نيست، به ريشه است!"

مورد ديگه اي که خيلي کوتاه و بيشتر هم تو سکانسي که صداي اون واکمن پخش مي شد و به نظرم نه فقط در اين فيلم و بلکه در تمام فيلم ها خوب بهش توجه نشده، اينه که اونها هم مثل بقيه عشق و احساس داشتند. دوست داشتند، خانواده داشتند و ...

اگر اينطور توجه کنيم که همه در جنگ حاضر نبودن و عدة معدودي بودن و هميشه هم جو خشک يا دعا و ... نبوده، اينجوري نبوده که همه حاضر باشن برن رو مين يا مثلا اينکه خيلي ها هم فرار کردند و يا به نحوي برگشتند، اين آدم ها و کارشون رو مهم تر و بهتر جلوه داده ايم.

4- از بعضي قسمت ها مثل جايي که سيد جواد هاشمي پشت ماشين شعر مي خوند، برداشتي که بايد نمي شه. مثلا تو اين صحنه اکثرا فکر مي کردند که اون هم مثل بقيه خراب شده در صورتيکه بهتر بود جوري ساخته بشه که اين حس رو بيشتر القا کنه که اون مثل اونها نشده بوده، اما جو شاد و شوخي بوده اما در جاي خودش. بهتر بود جوري فيلم ساخته مي شد که اين حس بهتر منتقل شه.

5- نمي دونم به اين موضوع تاحالا انقدر جدي نگاه کرديم که بعضي از شوخي هاي فيلم غير واقعي به نظر مي اومد يا واقعا غير واقعي بود؟! مثل سيگار خواستن کامبيز ديرباز در آخرين لحظات که باورش سخت بود.

6- يکي ديگه از حسن هاي فيلم اين بود که صحنه هاي احساسي هم داشت و تونست اشک بعضي ها رو دربياره. اما به نظرم بايد به اين صحنه ها بهتر و بيشتر توجه مي شد و از ديالوگ هاي قوي تري استفاده مي شد. البته اين رو هم اضافه کنم که به نظر بعضي ها خيلي هم خوب بود اين صحنه ها. شايد من به خاطر خنديدن زياد تو سکانس هاي قبل نتونستم خوب باهاشون ارتباط برقرار کنم! ولي اگه قوي تر و تأثيرگذارتر ساخته شده بودن، فيلم خيلي بهتر و متعادل تر مي شد.

7- به نظرم جنگ هم مثل تاريخ معاصر و کمي قبل تر از جنگ، حداقل براي نسل جديد ناشناخته مونده. اينکه جو عمومي و جوي که تو ذهن همه است شکسته بشه و کم کم عوض بشه، کار خوبيه و حداقل به همين دليل بايد از عوامل اين فيلم تقدير کرد.

8- از اين نقل هاي شيرين چه به صورت شفاهي و چه مکتوب بين آدم هايي که اون زمان حضور داشتند، زياد مي شه پيدا کرد و با استفاده از اينها فيلم هاي بهتري هم مي شه ساخت. اخراجي هاي نقطة شروع بود. 

بقية حواشي در مورد داوري فيلم و استقبال مردم رو هم از وبلاگ کارگردان – مسعود ده نمکي- و لينک هاي اونجا دنبال کنيد: http://dehnamaki.blogfa.com  

اخراجی ها

 


+ نوشته شده در  2007/2/13ساعت 19:43  توسط الف-ر  | 

چه زيبا بود فرياد من و تو

ميان کوچه ها در زير رگبار

صداي خشم بي اندازه مان بود

تمام حرفهاي روي ديوار

چه زيبا بود بند وحدت ما

که با آن دست شب را بسته بوديم

به فکر پر زدن بوديم و رفتن

اگر چه مثل مرغي خسته بوديم

چه زيبا بود شبهايي که لبها

پر از بوي گل تکبير بودند

شبي که مشتهاي بستة ما

به تنهايي حريف تير بودند

چه زيبا بود شب را خواب کردن

تمام برف ها را آب کردن

چه زيبا بود در تاريکي شب

نگاهي بر گل مهتاب کردن

چه زيبا بود و زيباتر از آنها

که يک امروز زيبا را بسازيم

همه با ياد آنهايي که رفتند

                                                          بهار سبز فردا را بسازيم       

 

يادش بخير. راهنمايي که بوديم، يکي از سرودهايي که کار کرديم و خونديم، اين بود.
+ نوشته شده در  2007/2/11ساعت 18:13  توسط الف-ر  | 

غافلگيري منتظره:

قرار نيست کسي چيزي بداند. مدت هاست که عبور و مرور به اين منطقه را ممنوع کرده اند. مسئولين رده بالاي مهندسي و اطلاعاتي و فرمانده گردان ها خودشان همة کارها را مي کنند. حتي گوني پر مي کنند و سنگر مي سازند. تمرين غواص ها در کارون و بهمن شير شروع شده است، حداقل شش ساعت در روز. اين دفعه خط شکني با آنهاست.

دو روز قبل از عمليات، نيروها به منطقه اعزام مي شوند. کجا؟ کسي نمي داند. نيروها را سوار کانکس هاي حمل مواد غذايي مي کنند و در را چفت و بست مي زنند. جلوي ماشين روي يک پارچة سفيد نوشته اند: "اهدايي امت حزب الله" درِ کانکس ها که باز مي شود، همه هاج و واج اند! اينجا شرق اروند رود است، نزديک فاو، بندر نفتي عراق. اين روزها که کشورهاي مهربان همسايه مي خواهند با پايين آوردن قيمت نفت به ايران فشار بياورند، تهديد فاو، جواب خوبي است.

شنبه، 20 بهمن 64، ساعت 8 شب، غواص ها به آب مي زنند. لکه هاي ابر توي آسمان هم به کمکشان مي آيد. باران به اروند موج انداخته و غواص ها و حرکتشان را در خود پنهان کرده است. همه از شادي گريه مي کنند. هرچند حالا اين رود وحشي تر شده و آب کارون و بهمن شير کجا و سرعت امواج و عمق اروند کجا!

قرار است غواص ها از اروند که گذشتند، سيم خاردارها و موانع را باز کنند، سنگرهاي لب رود را از کار بياندازند و بعد با بي سيم خبر بدهند که همه چيز آماده است. ساعت ده و نيم، فرمانده رمز "يا فاطمه الزهرا" را پشت بي سيم مي خواند و قايق ها را به راه مي اندازند. نيمه شب خط را مي شکنند، خيلي زودتر از چيزي که برآورد کرده بودند. ديده بان هاي ايراني کارشان سخت تر شده. بايد حواسشان باشد که روي نيروهاي خودي آتش نريزند.

عراقي ها غافلگير شده اند. تا ديشب که اينجا پرنده پر نمي زد! مدت هاست که منتظر حملة ايران هستند اما نه در حاشية اروند، بلکه در هور يا ام الرصاص. باران، همة زمين هاي اطراف فاو را باتلاقي کرده و تانک ها هم نمي توانند به دادشان برسند.

صدام اعلام مي کند که هرکس از جبهة فاو زنده برگردد اعدام مي شود. اما هزار تا پوتين کنار خور عبدالله مي گويد که عراقي ها به ساحل زده اند و رفته اند. گارد صدام هم کاري از دستش برنمي آيد. چون منطقه را نمي شناسند و از اوضاع خبر ندارند، يکراست بين نيروهاي ايراني مي روند. در اين پيروزي، صدام زهر خودش را با بمباران شيميايي خالي مي کند. اما راهپيمايي 22 بهمن آن سال با وجود همه نوع تهديد بمباران در ايران تماشايي است.

عمليات والفجر 8 (فتح فاو) – 20 بهمن 1364

به نقل از همشهري جوان، شمارة 105 
+ نوشته شده در  2007/2/9ساعت 12:27  توسط الف-ر  | 

آري آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

که همين دوست داشتن زيباست

 

+ نوشته شده در  2007/2/4ساعت 18:53  توسط الف-ر  | 

ادامه از پست قبل

"ملتي شخصيت دارد که حس استغنا و بي نيازي در او باشد. اينهاست درس هاي آموزنده اي که از قيام حسين بن علي بايد آموخت. او حس استغنا و بي نيازي به مردم داد. ... همين استغنا بود که بعدها روحية استغنا بوجود آورد و چقدر قيام ها و نهضت ها بوجود آمد." در اين مورد در کتاب دو مثال آورده شده است که يکي از آنها مربوط به ماجراي شب عاشورا و اجازة امام حسين به يارانش براي ترک آنجا است...

"حسين بن علي درس غيرت به مردم داد، درس تحمل و بردباري به مردم داد، درس تحمل شدايد و سختي ها به مردم داد. ... ترس را ريخت. همان مردمي که تا آن مقدار مي ترسيدند، تبديل به يک عده مردم شجاع و دلاور شدند."

"من مخالف رثاء و مرثيه نيستم ولي مي گويم اين رثاء و مرثيه بايد به شکلي باشد که در عين حال آن حس قهرماني حسيني را در وجود ما تحريک و احيا کند. حسين بن علي يک سوژة بزرگ اجتماعي است. حسين بن علي در آن زمان يک سوژة بزرگ اجتماعي بود. هرکس مي خواست در مقابل ظلم قيام کند، شعارش "يا لثارات الحسين" بود. امروز هم حسين بن علي يک سوژة بزرگ است. سوژه اي براي امر به معروف و نهي از منکر، براي اقامة نماز، براي زنده کردن اسلام، براي اينکه احساسات و عواطف عالية اسلامي در وجود ما احيا شود."

در ادامة کتاب در مورد تحريفات در واقعة تاريخي کربلا صحبت شده که از نظر شهيد مطهري، هم از نظر لفظي و هم از نظر معنوي اين تحريفات رخ داده و چون در موضوع مهمي است، اهميت آن از تحريف در ساير موارد عادي خيلي بيشتر است. من خيلي خلاصه چند نکتة کلي از اين فصل را ذکر مي کنم:

"... مرحوم حاجي نوري هم از آنها (تحريفات) ناله کرده است و حتي اين مرد بزرگ صريحا مي گويد:

امروز بايد عزاي حسين را گرفت اما براي حسين در عصر ما يک عزاي جديدي است که در گذشته نبوده است و آن عزاي جديد اين همه دروغ هاست که دربارة حادثة کربلا گفته مي شود و احدي جلو اين دروغ ها را نمي گيرد. امروز بر اين مصيبت حسين بن علي بايد گريست، نه بر آن شمشيرها و نيزه هايي که در آن روز بر پيکر شريفش وارد شد."

"آن چيزي که بيشتر دل انسان را به درد مي آورد اين است که اتفاقا در ميان وقايع تاريخي، کمتر واقعه اي است که از نظر نقل هاي معتبر به اندازة حادثة کربلا غني باشد."

"اگر امام حسين(ع) در عالم ظاهر هم بيايد ببيند، به ما چه مي گويد؟ مي گويد: آنکه در آنجا بود که اين نيست! شما که بکلي قيافه را تغيير داده و عوض کرده ايد، آن امام حسيني که شما در خيال خودتان رسم کرده ايد که من نيستم! ..."

"اين چه حرف شريعت خراب کني است که از هر وسيله اي جايز است براي گرياندن بر امام حسين استفاده کرد؟ به خدا قسم برخلاف گفتة امام حسين است. امام حسين(ع) شهيد شد که اسلام بالا برود."

"کتابي است معروف به اسم "روضه الشهداء" از ملا حسين کاشفي ... معلوم نيست که او اساسا شيعه بوده يا سني. و مثل اينکه اساسا يک مرد بوقلمون صفتي هم بوده است، در ميان شيعه ها خودش را يک شيعة صد در صد متصلبي نشان مي داده و در در ميان سني ها خودش را حنفي نشان مي داده است. ... وقتي اين کتاب را خواندم، ديدم حتي اسم ها جعلي است ... داستان ها را به شکل افسانه درآورده است. چون اين کتاب اولين کتابي بود که به فارسي نوشته شد، مرثيه خوان ها که اغلب بي سواد بودند و به کتاب هاي عربي مراجعه نمي کردند، همين کتاب را مي گرفتند و از رو مي خواندند. اين است که امروز مجلس عزاداري امام حسين را ما "روضه خواني" مي گوييم. در زمان امام حسين روضه خواني نمي گفتند، در زمان امام صادق هم روضه خواني نمي گفتند، ... از 500 سال به اين طرف اسم اينکار شده "روضه خواني". روضه خواني يعني خواندن کتاب "روضه الشهداء" همان کتاب دروغ. از وقتي که اين کتاب در دست و بالها افتاد، ديگر کسي تاريخ واقعي امام حسين را مطالعه نکرد."

"اينها گريه دارد. خدا مي داند گريه دارد. ... نوشته اند يک مردي رفت خدمت مرحوم صاحب مقامع و گفت: من ديشب خواب وحشتناکي ديدم. گفت چه خوابي ديدي؟ گفت: گفت خواب ديدم که با اين دندان هاي خودم گوشت هاي بدن امام حسين(ع) را دارم مي کَنم. اين مرد عالِم لرزيد، سرش را پائين انداخت، يک مدتي فکر کرد، گفت: شايد تو مرثيه خوان هستي. گفت: بله آقا. گفت: ديگر بعد از اين يا اساسا مرثيه خواني را ترک کن يا از کتاب هاي معتبر نقل کن. تو با اين دروغ هايت داري گوشت هاي بدن امام حسين را با دندان هاي خودت مي کَني. اين لطف خدا بوده که لااقل در اين رؤيا به تو نشان بدهد."

"مرحوم آخوند خراساني مي گفته است اينهايي که دنبال روضة نو و نشنيده هستند، بروند روضه هاي راست را پيدا کنند که احدي آنها را نشنيده است."

اينها خلاصه اي بود از فصل اول و دوم از کتاب "حماسة حسيني" نوشتة استاد مرتضي مطهري. در فصل دوم موارد زيادي از تحريفات در اين واقعه مثال زده شده که اگر مي خواستم اينجا بيارم، مطلب خيلي طولاني مي شد. از نکات جالب ديگة اين کتاب، علاوه بر اين مثال ها اينه که بحث هايي که شده همراه با دليل ذکر شده و براي مطالب مختلف از منابع معتبر استفاده شده. پيشنهاد مي کنم اين کتاب رو تهيه کنيد و بخونيد.
+ نوشته شده در  2007/1/30ساعت 20:50  توسط الف-ر  | 

حماسة حسينـــــــــــــــــي:

"يک سخن يا منظومه، يک شعر يا نثر حماسي آن است که در روح انسان جولان و هيجاني در جهت سلحشوري و مقاومت و ايستادگي و دفاع از عقيده ايجاد کند و يک شخصيت حماسي آن کسي است که در روحش اين موج وجود دارد. يک روحية متموجي از عظمت، غيرت، حميت، شجاعت، حس دفاع از حقوق و حس عدالتخواهي دارد."

"حسين يک شخصيت حماسي است اما حماسة انسانيت، حماسة بشريت، نه حماسة قوميت. سخن حسين، عمل حسين، حادثة حسين، روح حسين، همه چيز حسين هيجان است، تحريک است، درس است، القاء نيروست."

"چرا شعارهايي که به نام حسين بن علي مي دهيم و مي نويسيم، از صفحة تاريک عاشورا گرفته شود؟ ... پس بايد اعتراف کنيم که يکي از جانيهاي بر حسين بن علي ما هستيم که از اين تاريخچه فقط يک صفحه اش را مي خوانيم و صفحة ديگرش را نمي خوانيم."

"در رثاي قهرمان بگرييد براي اينکه احساسات قهرماني پيدا کنيد، براي اينکه پرتويي از روح قهرمان در روح شما پيدا شود و شما هم تا اندازه اي نسبت به حق و حقيقت غيرت پيدا کنيد، شما هم عدالتخواه بشويد، شما هم با ظلم و ظالم نبرد کنيد، شما هم آزادي خواه باشيد، براي آزادي احترام قائل باشيد، شما هم سرتان بشود که عزت نفس يعني چه، شرف و انسانيت يعني چه، کرامت يعني چه."

"مرد بزرگ روحش صاحب حماسه است، خواه براي خودش کار کرده باشد يا براي يک ملت و يا براي بشريت و انسانيت کار کرده باشد و يا حتي بالاتر از انسانيت فکر کند و خودش را خدمتگزار هدف هاي کلي خلقت بداند که اسم آن را "رضاي خدا" مي گذارد."

"حماسة مقدس آن کسي است که روحش براي خودش موج نمي زند. ... او فقط حق و حقيقت را مي بيند و اگر خيلي کوچکش بکنيم، بايد بگوييم بشريت را مي بيند."

"دومين جهت تقدس اينگونه قيام ها و نهضت ها اين است که در شرايط خاصي که هيچ کس گمان نمي برد قرار گرفته اند. يعني يکمرتبه در يک فضاي بسيار تاريک و ظلماني يک شعله روشن مي شود. ... بني اميه توانسته بودند اسلام را آنچنان استثمار و استخدام و منحرف کنند که يک عده مردم از خدا بي خبر به عنوان جهاد و خدمت به اسلام، به جنگ حسين بيايند. ... بعد از شهادت اباعبدالله به شکرانة اين عمل چندين مسجد ساخته شد. ببينيد ظلمت و تاريکي چقدر بوده است! ... شرايطي که نوشته اند اگر يک نفر مي خواست يک جمله را در مورد علي(ع) روايت کند، ... ، مي رفتند در صندوقخانه ها، درها را از پشت مي بستند، بعد کسي که مي خواست جمله را نقل کند، طرف را قسم هاي مؤکد مي داد که من به اين شرط براي تو نقل مي کنم که آن را براي احدي نقل نکني مگر براي کسي که به اندازة خودت قابل اعتماد باشد و تو هم او را به همين اندازه قسم بدهي که براي شخص غيرقابل اعتماد نقل نکند."

"سومين جهت تقدس نهضت حسيني اين است که در آن يک رشد و بينش نيرومند وجود دارد يعني اين قيام و حماسه از آن جهت مقدس است که قيام کننده چيزي را مي بيند که ديگران نمي بينند. ... چندين بار گفت: به خدا قسم اينها مرا خواهند کشت و به خدا قسم که با کشته شدن من اوضاع اينها زير و رو خواهد شد."

"وقتي که روح بزرگ شد، جسم و تن چاره اي ندارد جز اينکه به دنبال روح بيايد، به زحمت بيافتد و ناراحت شود. اما روح کوچک به دنبال خواهش هاي تن مي رود. ... آن تني که در زير سم اسب ها لگدمال مي شود، جريمة يک روحية بزرگ را مي دهد، جريمة يک حماسه را مي دهد، جريمة حق پرستي را مي دهد، جريمة روح شهيد را مي دهد. وقتي که روح بزرگ شد، به تن مي گويد من مي خواهم به اين خون ارزش بدهم."

"هيچ کس به اندازة شهيد به بشريت خدمت نکرده است، چون آنها هستند که راه را براي ديگران باز مي کنند و براي بشر آزادي را به هديه مي آورند، آنها هستند که براي بشر محيط عدالت بوجود مي آورند که دانشمند به کار خودش مشغول باشد، مخترع با خيال راحت به اختراع خودش مشغول باشد، تاجر تجارت کند، .... "

"از نظر من کليد شخصيت حسين حماسه است، شور است، عظمت است، صلابت است، شدت است، ايستادگي است، حق پرستي است." ادامه دارد ...

از کتاب "حماسة حسيني" (جلد اول)، شهيد مرتضي مطهري، چاپ پنجاه و يکم، فصل اول.

+ نوشته شده در  2007/1/28ساعت 10:17  توسط الف-ر  | 

دلم گرفتـــــــــــــــــــه

مي دونم برات عجيبه       اين همه اصرار و خواهش

اينهمه خواستن دستات     بدون حتي نوازش

مي دونم واست سئواله      واسه تو گرية دردم

مي گذري از من و ميري    اما باز من برمي گردم

مي دونم برات عجيبه       من با اون همه غرورم

پيش همة بديهات           چه جوري بازم صبورم

مي دونم واست سئواله      که چرا پيشت حقيرم

مي گذري از من و ميري    باز سراغت رو مي گيرم

مي دوني چرا هميشه        من بدهکار تو مي شم؟

وقتي نيستي هم يه جوري  با خيالت راضي مي شم!

                              ***

به همين سادگي رفتي، بي خداحافظ عزيزم

سهم تو شد روز تازه، سهم من اشک که بريزم

به همين سادگي کم شد، عمر گل بوته تو دستم

گله از تو نيست مي دونم، خودم اينو از تو خواستم

به جون ستاره هامون! تو عزيز تر از چشامي

هر جا هستي خوب وخوش باش، تا ابد بغض صدامي

تورو محض لحظه هامون! نشه باورت يه وقتي

که دوست ندارم اينو به خدا گفتم به سختي

من اگه دوست نداشتم پاي غمهات نمي موندم

واست اين همه ترانه از ته دل نمي خوندم

اگه گفتم برو خوبم واسه اين بود که مي ديدم

داري آب مي شي مي ميري اينو از همه شنيدم

دارم از دوريت مي ميرم تا کنار من نسوزي

از دلم نميري عمرم، نفسامي که هنوزي

تو رو محض خيره هامون که نفس نفس خدا شد

از همون لحظه که رفتي، روحم ازتنم جدا شد

تو که تنها نمي موني من تنها رو دعا کن

خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن

دست تو اول عشقه بسپرش به آخرين مرد

مردي که پشت يه ديوار، واسه چشمات گريه مي کرد

گريه مي کرد...

فکر کنم کمتر کسی اينجوريش رو شنيده باشه. گوش کنيد (از pulsetv.mihanblog.com)

 

+ نوشته شده در  2007/1/23ساعت 0:53  توسط الف-ر  |