تبليغاتX
...

...

بگذار برايت سخن بگويم

مگر نه اينکه عشق تنها با اشک سخن مي گويد!

بگذار بگويم

مگر نه اين که سخن از تو شنيدني ست!

بگذار بگويم برايت

مگر نه اينکه دوباره

دل دل اين دل

هواي تو را دارد!

بگذار بگويم

بگذار فرياد زنم

بگذار بشکنم اين بغضي که

سالهاست گلويم را مي فشرد

مگر نه اينکه همة اينها براي توست!

بگذار برايت سخن بگويم

نگو نشنيدي

نگو نفهميدي

آن روز که هق هق مرا جمعيتي ديدند

آن روز کجا بودي؟

آن روز که مرا توان حرکت نبود

آن روز کجا بودي؟

آن روز چه کردي؟

آن روز که غريبه اي به ظاهر آشنا،

در گوشم زمزمه کرد: "..."

کجا بودي؟

من در آغوش که گريستم؟

نمي دانم

اما مي دانم

تو نبودي!

امروز کجايي؟

می بينی مرا؟ می بينی اين روزهای .... ؟

مي بيني

من هنوز اشکم جاري مي شود

هر بار که ...

هنوز آنقدر بزرگ نشده ام

که گريه نکنم

مي بيني

خسته ام

شکسته ام

و در انتظار تو

بيا و اينبار با من باش

با من

فقط من و تو

فقط ما

منتظرم!

بگذار برايت سخن بگويم

با اشک

از عشق!

+ نوشته شده در  2007/1/16ساعت 22:49  توسط الف-ر  | 

واااااااااااااي، در کوي خود چله نشينم کردي،

بي آنکه بدانم.

با من چه کرده اي؟ با من چه مي کني؟

عاشقم، عاشق روي تو نه چيز دگري.

اي داد، اي بيداد،

من همه محو تماشاي نگاهت شده ام.

دل به تو داده ام و از نغمة خوشت،

از لطف و صَفات، از مهر و وَفات،

حيران شده ام.

يک کلام

مجنون شده ام، مجنون شده ام.

چه بگويم

که تو خود مي داني راز دلم.

اي وصل تو اصل شادماني،

من ز تو دوري نتوانم ديگر!

جانم بگير، جانم بگير!

جانم بگير و صحبت جانانه ام بخش

کز جان شکيب هست و زجانان شکيب نيست.

اين عشق ماندني، اين شعر بودني

اين لحظه هاي با تو نشستن سرودني ست.

در دلم کسي مي گويد

با تمام بي کسي هايم، کسي دارم هنوز

بي عشق مباد سرنوشتم.

اين سَر نه مست باده،

اين سر که مست

مست دو چشم سياه توست.

با مرگ آزماي!

با مرگ اگر که شيوة تو آزمودني ست.

آنگاه ز بعد مردنم اي آتش عشق،

کنار گور من شمعی بيافروز.

+ نوشته شده در  2007/1/13ساعت 17:31  توسط الف-ر  | 

واقعة غدير به دلايل مفصل حتما روز مهمي بوده. همين که در اون روز آيه اي نازل شده و صراحتا گفته شده که با معرفي حضرت علي (ع) دين اسلام تکميل مي شه، خودش نشون مي ده که واقعة مهمي بوده. اما به نظر من جدا از اهميت، مستندات اين واقعه و تواتر و نظرات شيعه و سني در مورد اين وقايع که به نظرم هم جالبه و هم مهم (متأسفانه اطلاعات من در اين مورد زياد نيست)، به نظر من خوبه که اين روز بهانه اي باشه که به دو قضيه توجه کنيم:

اول زمان امامت امام علي(ع) که بايد نمونه اي باشه براي ما که ادعا مي کنيم حکومت اسلامي داريم. از روش هاي حکومت داري و ادارة امور در اون زمان واقعا مي شه درس گرفت. خصوصا خوبه چيزهايي که امروز شعار شده مثل عدالت و مهرورزي رو بررسي کنيم و ببينيم آيا کارهاي ما شبيه کارهاي علي(ع) هست يا نه؟ درحاليکه واقعا تو اين دوره و زمونه به عدالت نياز داريم.

به نظرم يک جور بي احتراميه اگر فقط تو عزاداري ها تو سر و سينمون بزنيم و ادعا کنيم دين براي زندگي راه و روش ارائه مي کنه اما در عمل هيچي! حتي به خودمون زحمت نديم ببينيم که اونها چي کار مي کردن.

دوم توجه به شخصيت فردي امام علي(ع). به نظرم تصور آدمي که تمام صفات خوب رو داره و يک انسان به تمام معناست، فوق العاده است. آدمي که تمام ويژگي هاي مثبت رو داره و جميع اضداد رو در وجودش داره. يعني در عين مهرباني و عطوفت، خشم هم داره و در عين عدالت و لطف، سخت گير هم هست. شايد توضيح بهترش اين باشه که تمام ويژگي هاي متضاد در وجودش جمع شده. آدمي که اشتباه نمي کنه. آدمي که در جنگ به اون صورت با دشمن برخورد مي کنه، در نماز به فقير کمک مي کنه و در زندگي زناشويي يک همسر فوق العاده است. درک همچين آدمي خيلي قشنگه. و اما چند سخن از نهج البلاغه:

اول در مورد عدالت که علي(ع) در نامه اي به مالک اشتر که براي فرمانروايي مصر انتخاب شده بوده، فرمودن: "مردم دو دسته هستن: يک دسته برادر ديني تو هستن و دستة دوم در آفرينش مثل تو هستن." براي خودم خيلي جالب بود اين نگاه يکسان که مي گه در هر صورت همه با تو يکي هستن و مبادا جور ديگه اي فکر کني.

دوم: "در خواري دنيا نزد خدا بس که جز در دنيا نافرماني او نکنند و جز با وانهادن دنيا به پاداشي که نزد خداست، نرسند."

سوم در وصف دنيا: "چه ستايم خانه اي را که آغاز آن رنج بردن است و پايان آن مردن. در حلال آن حساب است و در حرام آن، عقاب. آن که در آن بي نياز است، گرفتار است و آنکه مستمند است، اندوهبار. آن که در پي آن کوشيد، بدان نرسيد و آنکه به دنبال آن نرفت، او رام وي گرديد."

چهارم هنگام به خاک سپردن حضرت فاطمه: "اي فرستادة خدا! مرگ دختر گرامي ات عنان شکيبايي از کفم گسلانده و توان خويشتنداري ام نمانده. اما براي من که سختي جدايي تو را ديده، جاي تعزيت است.... کار هميشگي ام اندوه است و تيمارخواري و شبهايم شب زنده داري، تا آنکه خدا خانه اي را که تو در آن به سر مي بري، برايم گزيند. به زودي دخترت خبر مي دهد که امتت چگونه فراهم گرديدند و به او ستم ورزيدند."

و در آخر در خطبه اي در مورد خلافت: "... چون به کار برخاستم، گروهي پيمان بسته شکستند و گروهي از جمع دينداران بيرون جستند و گروهي ديگر با ستمکاري دلم را خستند .... اگر اين بيعت کنندگان نبودند و ياران، حجت بر من تمام نمي نمودند و ...، چون گذشته، خود را به کناري مي داشتم و مي ديديد که دنياي شما را به چيزي نمي شمارم و حکومت را پشيزي ارزش نمي گذارم. "

+ نوشته شده در  2007/1/10ساعت 14:40  توسط الف-ر  | 

 امروز که من آنجا نيستم

کدام ماتيکت را زدي ؟

صورتي , قرمز يا زعفراني راه راه ؟

امروز عصر که من انجا نيستم کدام کافه شهر

مهمانيت را پذيرا خواهد شد

من اينجا با عکست تا الان

سه تا فرانسه خوردم يه هات چاکلت

" حساب من چقدر ميشود "

اينجا کسي بابت با تو بودن پول خرج نميکند

جوهر خرج مي کند

ورق خرج مي کند

مي بيني

با تو بودن هميشه خرج دارد

و همين را دوست دارم

اينکه هيچ وقت اشانتين نبوده اي

هيچ وقت مجاني نبوده اي

تا ايستگاه توصيفت هنوز خيلي راه است

" قطار در حال حرکت مي باشد

لطفآ از دربهاي خروج فاصله بگيريد "

من جا ماندم

زيپ کيف لوازم آرايشت را باز کن

بوي ادکلنت دارد خفه ام ميکند

اما حضور غريبه اي را زير جعبه سايه چشمت احساس مي کنم

آرامش برق لبت را با مشکي موهايش شريک شدي

اما هرگز نفهميدي که موهايش را گلت کرده بود !

چرا به گره گشايي نميرسم

ميخواهم تمامي گره هايت را باز کنم

حتي اگر کور باشند

گره هاي کور گره هاي کر گره هاي لال

هنوز نوار پينک فلويد با ضبط ات شب نشيني دارند ؟

تمام ترس من از اينست که همين يک نوار را گم کني

هراس من از مرگت نيست

از چگونه مردنت است

با پينک فلويد يا بي پينک فلويد

بعيد ميدانم خيالت به من اس.ام.اس اي بزند

چه برسد به زنگ

اما پرينت تمام مکالمه هاي من

با صفر نهصد و سي و دو ي تو آغاز مي شود

خسته شده اي مي دانم

احتمالآ ذهنت را

عقده ي اديپ از ديدگاه فرويد بيشتر از من پر کرده است

اما من سالهاست که در تنهايي يک روز برفي گم شده ام

گارد ريلها هم ديگر حوصله جاده را ندارند

دلشان تابلوي سبقت ممنوع مي خواهد

پمپ بنزين بعدي کجاست ؟

کجاي توصيفت بايد نگه دارم

"Nobody"

+ نوشته شده در  2007/1/3ساعت 21:1  توسط الف-ر  | 

زماني عده اي عروسکي ساختن و با اون خيمه شب بازي راه انداختن. بحثم اين نيست که اونها بردن يا باختن. مهم تر از اين کساني بودن که خواسته و ناخواسته وارد اين بازي شدن. ظاهرا بازي تموم شده اما اونها هنوز نقششون رو حفظ کردن. شايد هنوز دارن بازي مي کنن. بازي نه! اينجوري دارن زندگي مي کنن. زندگي اي که به خيلي هاشون تحميل شده. منظورم از تحميل، فقط معني منفيش نيست. مي خوام بگم که اگه يه اون موقع درگير بازي اون جماعت نمي شدن، الآن زندگي شون خيلي فرق مي کرد. خيلي. شايد مي تونستن مثل خيلي از آدم هاي ديگه عادي زندگي کنن. اما دست روزگار نذاشت. اونهم مثل همة باباهاي ديگه دوست داشت عروسي پسرش رو ببينه، دوست داشت بغلش کنه، دوست داشت نوه دار شدنش رو ببينه. اونهم دوست داشت پسر داشته باشه، دوست داشت بهش بگه مادر فدات شه، دوست داشت روي پسرش رو ببوسه، دوست داشت ببينه ... اونهم دوست داشت بابا داشته باشه، دوست داشت کسي باشه که صداش کنه بابا، دوست داشت دستش رو بگيره، دوست داشت باباش بعد مدرسه بياد دنبالش، دوست داشت باباش پشت و پناهش باشه، دوست داشت مثل دوستاي ديگش باشه. اونهم دوست داشت وقتي نفس مي کشه، هزار بار دنيا دور سرش نچرخه، هزار بار سرفه نکنه. دوست داشت دو تا پا داشته باشه! دوست داشت دو تا دست داشته باشه! اونهم دوست داشت زندگيش مثل بقيه باشه. دوست داشت حداقل تو هر کوچه و خيابوني بهش توهين نشه! آخه مگه اون به خاطر همين مملکت هرچي داشت و نداشت رو نذاشته بود وسط؟؟ مگه از جووني و درس و کار و زن و بچه اش نگذشته بود؟؟ اصلا مگه برا همين آب و خاک نبود؟؟ دوست داشت ... اما ... ما چه مي فهميم که اونا چه دردي مي کشن!، مگر اينکه خودمون تجربه کرده باشيم. آخه چه دردي دوا مي کنه که خود اونهايي که اين بازي رو راه انداختن، حالا مي گن صدام - يکي از همون عروسک ها- اعدام شده. آخه چه خوشحالي اي؟ چه فايده اي؟؟ ياد اون ديالوگ صحبت هاي پرويز پرستويي با زنش تو فيلم به نام پدر افتادم. اونجا که تو حياط بيمارستان زنش مي گفت: "جنگ دست از سر ما بر نمي داره!" واقعا براي خيلي از دوست و آشناهامون اينجوريه. و همينطور صحنه اي از فيلم م مثل مادر که نشون مي داد حتي اعدام صدام هم براي خيلي ها فايده اي نداره. کاش مي تونستم بگم حرف دلم رو!! کاش ... 

+ نوشته شده در  2006/12/31ساعت 18:31  توسط الف-ر  | 

اسماعيل تو کيست؟
و اکنون در منايي، ابراهيمي ، اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي؛
اسماعيل تو کيست؟ چيست؟
مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ معشوقت؟ خانواده‌ات؟ علمت؟ درجه‌ات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيبايي‌ات؟...
من چه مي‌دانم...
اين را تو خود مي‌داني، تو خود آن را، او را -هرچه هست و هرکه هست- بايد به مِنا آوري و براي قرباني، انتخاب کني؛
من فقط مي‌توانم نشاني‌ها يش را به تو بدهم:
آنچه تو را، در راه ايمان، ضعيف مي‌کند،‌
آنچه تو را در رفتن به ماندن مي‌خواند؛
آنچه تو را، در راه مسئوليت به ترديد مي‌افکند،
آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است،
آنچه دلبستگي‌اش نمي‌گذارد تا پيام را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني،
آنچه تو را به فرار مي‌خواند، آنچه تو را به توجيه و تاويل‌هاي مصلحت جويانه مي‌کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي‌کند؛
ابراهيمي‌اي و ضعف اسماعيلي‌ات تو را بازيچه‌ي ابليس مي‌سازد.
در قله‌ي بلند شرفي و سرا پا فخر و فضيلت، در زندگي‌ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي‌آيي، براي از دست ندادنش، همه‌ي دستاوردهاي ابراهيم‌وارت را از دست مي‌دهي؛
او اسماعيل تو است، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد يا يک شيء يا يک حالت، يک وضع و حتي، يک نقطه‌ي ضعف!
اما اسماعيلِ ابراهيم، پسرش بود!
...
و در مني! سرزمين عشق، عجبا که در آن، هم خدا و هم ابليس!
که در اينجا از تو سخن مي‌گويند و از سرنوشت تو. سخن از جهان نيست، که در جهان تنها خدا است، توحيد!
سخن از انسان است که در او، خدا و ابليس خانه دارند، ثنويت، در انسان است نه در طبيعت، و منا سرزمين ايمان وعشق تو است، سرنوشت تو، آن جا که خدا و ابليس بر سر اسماعيل تو در درونت مي‌جنگند!
منا سرزمين آرزوهاي توست!
و عجبا که در روز ‌پيروزي، عيد خون، و به جاي جشن ولادت فرزند، جشن شهادت فرزند!
عيد قربان!

دکتر علي شريعتي - مجموعه آثار ٦ حج

من زياد اضافه نکنم بهتره. فقط اميدوارم برای فردا قربانی های خودمون رو آماده کنيم. "هر کس به خدا توکل کند، خدا او را کفايت می کند." عيد همگی مبارک! 

+ نوشته شده در  2006/12/30ساعت 19:50  توسط الف-ر  | 

ديروز روز خوب و قشنگي بود. بارش برف دونه درشت اونهم به تعداد زياد خيلي قشنگ بود. علاوه بر اين، ديروز جايي بودم که چند سالي از اون محيط ها دور افتاده بودم. ديدن اون فضا و اون آدم هاي نازنين، واقعا بهم روحيه داد و حالم رو خوب کرد. حتي الآن که دارم مي نويسم هم نمي تونم جلوي خودم رو بگيرم. چيزهاي خوبي برام يادآوري شد. ضمن اينکه بيرون رفتن تو اون هوا هم خيلي قشنگ بود. حتي سختي رانندگي و اينکه موقع برگشت، برف روي همه جاي ماشين يخ زده بود هم قشنگ بود.

 اين اولين برف امسال بود که نصيب محل ما شد(غرب تهران برف نيومده بود، اگرچه شمال و شمال غرب زياد اومده بود). باور کنيم که براي خوب بودن يه روز، براي اينکه حتي يک روز از زندگي رو قشنگ بدونيم، نياز به امکانات و فضاهاي تخيلي نداريم. لازم نيست حتما ثروت بيل گيتس، شهرت بکهام، قصر ملکة انگليس و بهترين ماشين دنيا رو داشته باشيم و همون روز دختر مورد علاقمون جواب مثبت به خواستگاريمون بده تا احساس کنيم زندگي قشنگه يا روز خوبي داشتيم. خيلي ساده تر هم مي شه. کافيه به بچه ها نگاه کنيم يا بچگي خودمون رو يادمون بياد. با يه اسباب بازي يا کارتون چقدر خوشحال مي شديم؟ با يه کارت صد آفرين تو مدرسه! با يه کتاب داستان! يه نقاشي! يا مثل ديروز يه برف ساده! ببينيم که بچه ها چقدر زود مي بخشند! چقدر راحت گريه مي کنند! انگار آدم بزرگ ها لجباز ترن، کليشه اي ترن. انگار شرطي شدن براي چيزهاي منفي! به بچه ها بيشتر دقت کنيم، حتما بيشتر ياد مي گيريم.

آهنگی که روی وبلاگ گذاشتم، صدای شاملوست.

برف نو ، برف نو ، سلام ، سلام !

بنشين ، خوش نشسته اي بر بام .
پاکي آورده اي _ اي اميد سپيد ! _
همه آلودگي ست اين ايام .

راه شومي ست مي زند مطرب
تلخ واري است مي چکد در جام
اشک واري است مي کشد لبخند
ننگ واري ست مي تراشد نام
شنبه چون جمعه ، پار چون پيرار ،
نقش هم رنگ مي زند رسام .
مرغ شادي به دام گاه آمد
به زماني که بر گسيخته دام !
ره به هموارجاي دشت افتاد
اي دريغا که بر نيايد گام !
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب مي کند پيغام !
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ايم از کام ...
خام سوزيم ، الغرض ، بدرود !
تو فرود آي ، برف تازه ، سلام !

+ نوشته شده در  2006/12/29ساعت 13:25  توسط الف-ر  | 

اين يلدا بازي يقة من رو هم گرفت بالاخره. من توسط پژمان دعوت شدم. يلدا بازي اينه که هرکس 5 مورد از چيزهايي که فکر مي کنه بقيه نمي دونن در موردش رو مي نويسه و بعد 5 نفر رو معرفي مي کنه. اما دو تا نکته قبل از اينکه بنويسم: اولا اين کار اگه حداقل باعث شناخت بيشتر دوستامون بشه، خيلي خوبه. چون ارتباط صحيح تشکيل مي شه از ارتباط، شناخت و نفوذ که بحثش مفصله. دوما يلدا بازي نشون مي ده که اين روش که شبيه تبليغ شفاهي (Word of mouth ) يا سينه به سينه است(شبيه روش دعوت gmail يا NM )، چقدر مؤثر و مفيد مي تونه باشه و ما مي تونيم در جاهاي مهم تر ازش استفاده کنيم.

و اما 5 نکته اي که من مي خوام بگم:

1- 7 ماهه به دنيا اومدم، بس که عجله داشتم ببينم اين دنيا چه خبره! در ضمن با صف طويلي از طرفداران هم مواجه بودم (آره جون خودم!). وقتي هم که به دنيا اومدم، اونقدر ريزه ميزه بودم (1700 گرم که خيلي کمه) که خيلي ها مي گفتن زنده نمي مونم! (يحتمل از همون طرفدارها بودن!!)

2- تابستون 84 به طور ميانگين ماهي 45000 تومن پول بستني مي دادم، بيشتر هم مخصوص و ژله اي! بس که دوست دارم شيريني جات! برعکس پنير و گوشت حَيَوانات (البته اکثرشون) و .... چون تعداد زياده از نوشتنش معذورم! ;) (دوستام می دونن غذا خوردنم چجوريه)     

3- دوست دارم دوستام و اطرافيانم، اشتباهاتم رو بگن بهم. اگه با دليل باشه، حتما خوشحال مي شم و درموردش فکر مي کنم و استفاده مي کنم. حتي دوستي داشتم که از راه رفتنم هم اشکال گرفته و چيز خوبي يادم داده. رابطه هاي دوستي برام خيلي مهمه و صداقت تو روابط از همه چيز مهم تر!

4- آدم احساسي اي هستم. خيلي چيزها هست که به راحتي تحريکم مي کنه و اونوقته که اشک است و درد دوري! و خاطراتي که هميشه در ذهن دارم.

5- دورة راهنمايي تو رشتة اذان رتبه آوردم تو منطقه (اون موقع شهر تهران نبوديم ) و از پايه هاي ثابت اذان تو مدرسه و گهگاهي مسجد محل بودم. دبيرستان هم اين کار رو تکرار کردم! کجايي جووووني که يادت بخير! راستش بعضی وقت ها حس می کنم، دوست دارم تو مسجد دانشگاه هم اذان بگم ولي به خودم اين اجازه رو نمي دم. از من بهتر زياد هست.

آخيش. چه سخت بود. چيزاي ديگه هم بود که چون نبايد از 5 مورد بيشتر مي شد، ننوشتم. خيلي چيزها رو هم نمي شه اينجا اعتراف کرد ;)

من هم متين(اگه اون مثل خودش بنويسه، من از همين الآن آماده ام که از خنده ولو شم رو زمين)، سياوش(بعد از چند وقت، اين مي تونه شروعي دوباره باشه)، رضا(از آدم هاي باارزش و دوست داشتني اما آدرس بلاگش رو فقط خودش مي دونه و خودش، چون دفتر خاطرات شخصيه وبلاگش)، علي نجابتي (از دادن لينک به دلايل ناموسي معذورم، هرکي آدرسش رو بلده بره بخونه يا از خودم بپرسه) و پژمان (ببخشيد آقاش جا افتاد، اميدوارم با توجه به مشغله و ... دعوت من رو قبول کنن) رو دعوت مي کنم.

دو سه نفر رو هم دوست دارم دعوت کنم که يا بلاگ ندارن يا به دلايلي نمي شه.

توضيح کوتاه در مورد هرکدوم از دوستام رو هم خودم اضافه کردم به بازي! قبلا نبود!

+ نوشته شده در  2006/12/27ساعت 14:59  توسط الف-ر  | 

تو حيطة خاصي که منظورمه، برخورد هاي بدي که باهام مي شه، سختي هايي که مي کشم و مشکلاتي که دارم، تماما تقصير خودمه!! کاملا پذيرفتمشون و مي دونم از کجاها بوجود اومدن. براي سروسامون دادن به اوضاع هم فقط 20، 30 روز وقت دارم و اگه دير بجنبم، خيلي چيزها از دست مي ره. مثل چندنا چيزي که از وقت داشتنشون گذشته و فقط حسرت باقي مونده.

جيم ران جملة قشنگي داره : "شکست يعني تکرار اشتباه در انتخاب ها و تصميم گيري هاي کوچک که هر روز صورت مي گيرند." اين جمله رو باور دارم و دارم از نتيجة اين شکست ها درس مي گيرم! در مقابل بازهم به قول جيم ران :"موفقيت پيامد انجام متناوب اعمال زيربنايي و ضروري است".

خدايا، اول از همه خودمون رو منشأ تغيير خودمون قرار بده! و دوم اينکه کساني رو سر راهمون قرار بده که منشأ تغييرات مثبت در ما باشند!

+ نوشته شده در  2006/12/25ساعت 7:5  توسط الف-ر  |