بگذار برايت سخن بگويم
مگر نه اينکه عشق تنها با اشک سخن مي گويد!
بگذار بگويم
مگر نه اين که سخن از تو شنيدني ست!
بگذار بگويم برايت
مگر نه اينکه دوباره
دل دل اين دل
هواي تو را دارد!
بگذار بگويم
بگذار فرياد زنم
بگذار بشکنم اين بغضي که
سالهاست گلويم را مي فشرد
مگر نه اينکه همة اينها براي توست!
بگذار برايت سخن بگويم
نگو نشنيدي
نگو نفهميدي
آن روز که هق هق مرا جمعيتي ديدند
آن روز کجا بودي؟
آن روز که مرا توان حرکت نبود
آن روز کجا بودي؟
آن روز چه کردي؟
آن روز که غريبه اي به ظاهر آشنا،
در گوشم زمزمه کرد: "..."
کجا بودي؟
من در آغوش که گريستم؟
نمي دانم
اما مي دانم
تو نبودي!
امروز کجايي؟
می بينی مرا؟ می بينی اين روزهای .... ؟
مي بيني
من هنوز اشکم جاري مي شود
هر بار که ...
هنوز آنقدر بزرگ نشده ام
که گريه نکنم
مي بيني
خسته ام
شکسته ام
و در انتظار تو
بيا و اينبار با من باش
با من
فقط من و تو
فقط ما
منتظرم!
بگذار برايت سخن بگويم
با اشک
از عشق!
